عیدت مبارک
سلام!
به صفحه وبلاگم سلام میکنم.وگرنه وبلاگ من که خواننده ای ندارد که به او سلام کنم.خیلی وقت است که سراغت نیامده ام.دلخور نشو.حالم بد بود.خیلی بد.دلمرده بودم و بی حوصله.هر وقت هم که حوصله ای داشتم سر صبر دنبال فیلترشکن گشته ام و سپس خودم را به موج خبرهای دلخراش و جانکاه از قتل و تجاوز و هتک حرمت هموطنانم توسط نا برادران مامور به سلب امنیت شهروندان سپرده ام .هر بار یا اشک مجال ادامه ی این خود آزاری غریب و مقاومت ناپذیر را گرفته یا اعصاب خسته رخصت پیگیری حوادث را نداده است.بلند شده ام و در اتاق کوچک خود قدم زده ام .چون پرنده ای بال بسته در قفس به دور اتاق و دور خودم گشته ام.سیگاری کشیده و پس از فروکش کردن احساس خشم باز به میان تارهای اخبار حوادث شوم برگشته ام.پس از چند ساعت تحمل شکنجه روحی با اعصابی خراب از خانه بیرون میزنم تا بلکه کمی هواخوری و گپ وگفت با دوستان حالم را بهتر کند.اما آنها هم اگر بدتر از من نه بهتر هم نبودند.بعضی اخبار جگرخراش که به دست من نرسیده اند توسط دوستان بیان میشود.تصویر شهادت ندا را هم در گوشی کسی از دوستان دیدم.
شاید بگویی که مجبور نبودی اخبار را پیگیری کنی.با اینکار افسردگیت را شدیدتر میکنی.مینشستی پای ماهواره و مثلا یک کانالی که شو پخش میکند نگاه میکردی.شکیرا که به آهنگ شاد رقص عربی میکند و مدام کفل و سینه میلرزاند.یا آوریل که میخواهد دوست پسر کسی دیگر را بلند کند یا ساسی مانکن که به گفته فحشنامه کیهان از شجریان هم بهتر است.دنبال پارمیدای خودش میگردد این مانکن.نکند در تظاهرات ۲۵ خرداد گمش کرده؟نه نمیتوانم خودم را گول بزنم.اصرار دارم که در این جریانات من هم شریک باشم.حالا که از سر ترس یا نا امیدی یا دوری از تهران کاری نمیتوانم انجام دهم میخواهم با شکنجه ی روحی خودم را در شکنجه جسمی و روحی و جنسی همفکرانم شریک کنم. که میگوید من رمانتیک نیستم؟همراهی و همدلی با کسی از دور مگر اندیشه ای رمانتیک نیست؟
شاید هم گوشه بزنی که می آمدی و درد دلت را با من در میان میگذاشتی.مگر نه اینکه در تاریخ ادبیات بسیاری از انسانها درد درونشان را با صفحات سفید در میان گذاشته اند؟به من میگفتی.بث الشکوایی می نوشتی تا غمت کمی آرام گیرد و زخمها التیام یابد مگر نه این است که نوشتن برای فراموش کردن است ونه به یادآوردن؟تو نیز باید چنین میکردی.
-خوب من نکردم.نتوانستم بنویسم.اصلا تنبلی کردم.یا اصلا به قول آن رند معاصر احمد شاملوی عزیز:
بی آنکه دیده بیند
در باغ احساس میتوان کرد
درطرح پیچ پیچ مخالف سرای باد
یأس موقرانه ی برگی که بی شتاب
بر خاک مینشیند.
ولی امروز دوستی به من گفت که خانمم برایت کامنت گذاشته.دیده ای؟
خجالت کشیدم.یادم آمد که خیلی وقت است که سراغی از تو نگرفته ام.منی که پدرت بوده ام.حالا آمده ام تا سرم را بر شانه ات بگذارم و حکایت این ایام را که نبوده ام با تو بگویم.اما میدانم که میدانی که چه ها بوده است و چه شده.تمام مطالبی که نگفته ام در سفیدی برگ های تو به شکلی خوانا نوشته شده.فاصله میان یادداشت ها از فاصله میان من و خودم حکایت میکند.اما حالا که آمده ام میخواهم خبرهای خوشی بدهم.روز جمعه که من تحت تاثیر قرص ها به خوابی عمیق فرو رفته بودم مردم ایران بیداری خویش را به نمایش گذاشتند.من شرمسار دستبند سبزم شدم که لای کتاب حافظ گذاشته ام تا رند شیرازی محافظتش کند ولی مردم از خجالت هر چه سبزی وسبزینه بود درآمدند.خبر خوش دیگر اینکه اعلام کرده اند امروز عید فطر است.من که روزه نمیگیرم.به همین دلیل خوشحالم که بالاخره میشود پیش از غروب آفتاب از خانه بیرون آمد و به دور از ترس محتسب لیوانی چای در پارک و کافه نوشید و از حداقل آزادی در این جامعه بسته برخوردار شد.حافظ هم عید فطر را بسیار دوست میداشته و من اگر متهم به جزم اندیشی در تفسیر اثر ادبی نشوم فکر میکنم که دلیل شادی حافظ از جنس شادی من است.سعی میکنم زود به زود به دیدارت بیایم.
دوستدار تو حسین
